تبليغاتX
حسن صادقي


حسن صادقي

*شاعر نیم شعر ندانم که چه باشد.مرثیه خوان دل دیوانه خویشم*

اگه خواستید منو ژاپنی صدا کنید باید بگید

Ri ka ari ka to ..ari  ka  te  ku  ji  ki

ری کا اری کا تو....اری کا ته کیو جی کی

حسن     ..... صادقی

 

افتاد الان...........................!؟

نوشته شده در دوشنبه 1390/11/10| ساعت 18:7| توسط حسن صادقي| |

بیشترین تأثیر افراد خوب زمانى احساس مى شود که از میان ما رفته باشند. امرسون

نوشته شده در دوشنبه 1390/11/10| ساعت 18:1| توسط حسن صادقي| |

شايد اشتباهه
ولي عاشـــقــا... دروغ مي گن
آدماي مهـــربـــونو با وفا... دروغ ميگن
اونا كه ميگن تا هميشه ديــوونـتن
بذا بي پرده بگم كه به شما... دروغ ميگن
اونا كه فدات بشم تكه كلامشون شده
به تموم آسمونا به خدا... دروغ ميگن
اونا كه با قسما ميخوان بهت بگن
تا قيامت نميـشـن ازت جدا... دروغ ميگن

.......................................

 یه چیز دیگه

اگر با ديگرانش بود ميلي
چرا ظرف مرابشکست ليلي
تو هرگز نازنين صادق نبودي
به فکر اين دل عاشق نبودي
دل پاکي که حکم کيميا داشت
به تو دادم ولي لايق نبودي

نوشته شده در دوشنبه 1390/11/10| ساعت 17:36| توسط حسن صادقي| |

لپ تاپ رو پامه دارم باهاش کار میکنم بابام اومده تو اتاقم میگه لپ تاپت روشنه ؟ میگم… پَـــ نَ پَـــ رو زمین داشت گریه میکرد گذاشتمش رو دلم آروم بگیره بعد بش میگم کاری داری باش مگه ؟ میگه پَـــ نَ پَـــــ صدا گریه اش تا تو اتاق من میومد اومدم بهت بگم گناه داره بغلش کن
 
پارتی بودیم … ملت اون وسط داشتن دستارو تکون میدادن و میرقصیدن …
رفیقم میگه دارن میرقصن!؟
پَـــ نَ پَــــ اینجا گیر افتادن! دارن برای هلیکوپتر امداد دست تکون میدن تا نجاتشون بده
 
بابام با چکش به جای میخ زده به دستم از درد دو متر رفتم آسمون اومدم پایین …
تازه میپرسه خورد به دستت؟
پَـــ نَ پَـــ یاد گل خداداد عزیزی به استرالیا افتادم، دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم، عجب گلی بود عجب گلی

 

تو خیابون با دوستم داشتم راه می رفتم ، یارو موتوریه گوشیمو از دستم قاپید
دوستم گفت گوشیتو دزدید ؟ گفتم پـَـــ نَ پـَــ برد سیستم عاملشو آپدیت کنه فردا میاره
 
رفتم مرغ فروشی به فروشنده میگم بال دارین، میگه بال مرغ؟ پـَـَـ نَ پـَـَــــ بال هواپیما، چندتا کوچه پایین تر سقوط کردیم میخوام درستش کنم
 
دختره داره غرق میشه میگم دستتو بده به من میگه می خوای نجاتم بدی؟!
پَـــ نَ پـَـــ میخوام واست لاک بزنم!
نوشته شده در سه شنبه 1390/10/27| ساعت 17:37| توسط حسن صادقي| |

 

نوشته شده در سه شنبه 1390/10/27| ساعت 17:25| توسط حسن صادقي| |

                       

گفتمش همدم شبهایم کو؟ تاری از زلف سیاهش را داد
گفتمش بی تو چه می باید کرد؟ عکس رخساره ی ماهش را داد 

وقت رفتن همه را می بوسید به من از دور نگاهش را داد 

یادگاری به همه داد و به من انتظار سر راهش را داد

نوشته شده در چهارشنبه 1390/10/21| ساعت 11:38| توسط حسن صادقي| |

 

با تو نیستم
تو نخوان
با خودم زمزمه میکنم

.

.
.

من خوبم ....من آرامم......من قول داده ام


فقط کمی

تو را کم اورده ام

یادت هست؟ میگفتم در سرودن تو ناتوانم؟ واژه کم می اورم برای گفتن دوستت دارمها؟

حالا تـــمــــــــام واژه ها در گلویم صف کشیده اند

با این همه واژه چه کنم؟

تکلیف اینهمه حرف نگفته چه می شود؟

باید حرفهایم را مچاله کنم و بر گرده باد بیاندازم

باید خوب باشم

من خوبم ....من آرامم......من قول داده ام

فقط کمی

بی حوصله ام

آسمان روی سرم سنگینی میکند

روزهایم کش امده

هر چه خودم را به کوچه بی خیالی میزنم

باز سر از کوچه دلتنگی در میاورم

روزها تمام ابرهای اندوه در چشمان منند ولی نمی بارند

چون

من خوبم ....من آرامم......من قول داده ام

تمام خنده هایم را نذر کرده ام که گریه ام نگیرد

اما شبها..

وای از شبها

هوای آغوشت دیوانه ام میکند

موهایم بد جوری بهانه دستانت را میگیرند

تک تک نجواهای شبانه ات لا به لای موهایم مانده اند


کاش لا اقل میشد فقط شب بخیر شبها را بگویی تا بخوابم

لالایی ها پیشکش

من خوبم ....من آرامم......من قول داده ام

فقط نمیدانم چرا هی آه میکشم

آه

و

آه

و بازم آه

خسته شدم از این همه آه

شبها تمام آه ها در سینه منند

ان قدر سوزناک هستند که می توانم با این همه آه دنیا را خاکستر کنم

اما حیف که قول داده ام


من خوبم ....من آرامم......

فقط کمی دلواپسم

کاش قول گرفته بودم از تو

برای کسی از ته دل نخندی

می ترسم مثل من عاشق خنده هایت شود

حال و روزش شود این...

تو که نمی مانی برایش آنوقت مثل من باید

آرام باشد .....خوب باشد..... قول داده باشد

بیچاره..

...................................................

نترس باز شروع نمیکنم اصلا تمام نشده که بخواهم شروع کنم


همین دلم برایت تنگ شده را هم به تو نمی گویم

تو راحت باش

من خوبم ....من آرامم......


آخر من قول داده ام که آرام باشم

باورت می شود؟ من خوبم

نوشته شده در سه شنبه 1390/10/06| ساعت 11:4| توسط حسن صادقي| |

منو تنها نزار ، عشقم نزار! این خونه خالی شه

کسی که روت قسم میخورد ، اسیره کج خیالی شه

منو تنها نزار ، عشقم مگه، این گریه خواهش نیست؟!

اگه با هم نمیسازیم جدایی ،راهه حلش نیست!

اگه ، از دست آدم ها، همش تیشه به ریشم بود

نمیمردم ،واسه اینکه یکی مثله تو پیشم بود

شکنجه دیدم از دوریت ، که گریه ،اعترافم شد

همین دنباله تو گشتن ، یه جورایی طوافم شد

منو تنها نزار، عشقم منم سهمی ازت دارم

همین یه دلخوشی رو من ، تویه دنیا فقط دارم

منو تنها نزار عشقم، که من تنهات نمیزارم

نگو که ،واهمه دارم ، صبوری کن ، تحمل کن، دلم میخواد ببینی،من چه فرقی با همه دارم

نوشته شده در پنجشنبه 1390/09/24| ساعت 11:34| توسط حسن صادقي| |

۲ماه و ۹روز بود که همدیگرو ندیده بودن؛هیجان و اضطراب تو چشم هردوشون دیده میشد.ساعت۷:۳۰صبح یکشنبه توی پارک نیاوران.ساعت۱۲:۳۰یه جای بلند تو کوههای دربند.ساعت۳:۱۰توی ماشین ...دختر:اگه من رازمو بهت بگم قول میدی فقط توی دل خودت بمونه؟پسر:قول.به هیچ کسی هم نمی گم.دختر:إم م م م...میدونی...خیلی دوست دارم .توی این مدت خیلی دلم برات تنگ شده بود.کاش تا آخر عمر فقط فقط مال من باشی.مال خود خودم.بعد از۴سال این اولین باری بود که دختر از احساسش با پسر حرف میزد.پسر یهو ساکت شد.خیره شده بود توچشمای دختر...پسر:اگه بدونی چقدر دلم میخواست اینو از تو بشنوم!منم خیلی دوست دارم عزیز دلم...خودت خوب میدونی که فقط فقط مال توام.مال خود خودت.تا آخر عمر؛ولی یه شرطی داره توام قول بدی فقط فقط مال من باشی تا آخر عمر...بعد پسر تو گوش دختر یه چیزی زمزمه کرد...ساعت۶:۴۰اتوبان امام علی(ع).سرعتشون رفته بود بالا؛یه ماشین از راست ازشون سبقت گرفت؛سپر به سپر شدن؛پسر نتونست ماشینو کنترل کنه خوردن به گارد ریل و ماشین پرت شد رو هوا؛هنوز به خودشون نیمده بودن که یهو یه ماشین با سرعت خورد بهشون؛و هردوشون از هوش رفتن.بعد از ۳روز دختر بهوش اومد؛بعد از۸روز پسر هنوز بهوش نیامده بود.روز۹وقتی که دختر با سرمی که توی دستش بود داشت می اومد ملاقات عزیزش دید پرستارا دارن میدون سمت اتاق پسر؛رنگش پرید.بدنش یخ کرد.سرش داغ شد.پاهاش سست شده بود.خودشو رسوند به اتاق پسر ولی پسر...شاید خدا نمی خواست...رفت توی اتاق گریش بند نمی اومد برای اولین بار سرشو گذاشت رو سینه پسر؛برای اولین بار پسرو محکم بغل کرد.خاطره ها یکی یکی از جلوی چشماش میگذشتن...باورش نمی شد که خدا اون دوتا رو با هم نمیخواست.برای اولین بار پیشونی زخمی پسرو بوسید و برای آخرین بار در کمال ناباوری بابدن بی جون عشقش خداحافظی کرد.می خوایید بدونید پسر روز آخر چی تو گوش دختر زمزمه کرد:                     

زمرگم من نمی ترسم

اگر دنیا سرم ریزد

از این ترسم که بعد از من

  گلم را دیگری بوسد. 

نوشته شده در سه شنبه 1390/09/22| ساعت 18:11| توسط حسن صادقي| |

 

 

 

گل آفتابگردان را گفتند: چراشبها سرت را پایین می اندازی؟

 گفت :ستاره چشمک میزند، نمیخواهم به خورشید خیانت کنم..........

به سلامتی همه اونایی که مثل گل آفتابگردان هستند

 

نوشته شده در یکشنبه 1390/08/29| ساعت 10:44| توسط حسن صادقي| |

....................................

........................................

.............

نظر شما چیه؟

نوشته شده در شنبه 1390/08/21| ساعت 9:44| توسط حسن صادقي| |


پدربزرگم فوت کرده تو قبرستونیم

 دوستم زنگ زده میگه کجایی؟


میگم بهشت زهرا !

میگه واسه چی ؟

 میگم واسه پدر بزرگم.


میگه اِ ؟ فوت کرده ؟

 میگم پـَـــ نَ پـَـــــ تمرینی اومدیم مانور ...!

نوشته شده در یکشنبه 1390/08/15| ساعت 8:12| توسط حسن صادقي| |

  

         غم نگاه اخرت تو لحظه خدافظی               

گریه بی وقفه من تو این روزای کاغذی

قول داده بودیم ما به هم که تن ندیم به روزگار

چه بی دووم بود قول ما جدا شدیم اخر کار

                تو حسرت نبودنت من با خیالتم خوشم               

 با رفتنم از این دیار ارزوهامو میکشم

                کوله بارم پر حسرت تو دلم یه دنیا درده             

مثل اواره ای تنها تو خیابونی که سرده

                             تا خیالت به سرم میزنه گریم میگیره                              

اروم اروم دل تنگم داره بی تو میمیره

            گل مغرور قشنگم من فراموشت نکردم              

بی تو اینجا رو نمیخوام میرم و بر نمیگردم

نوشته شده در شنبه 1390/08/14| ساعت 12:4| توسط حسن صادقي| |

ازجدا شدن نوشتی، رو تن زخمی هر برگ

                   گریه کردم و نوشتم:نازنینم یا تو یا مرگ

به تو گفتم باورم کن، میون این همه دیوار

                 تو با خنده ای نوشتی:هم قفس خدا نگه دار

نوشته شده در سه شنبه 1390/08/10| ساعت 11:0| توسط حسن صادقي| |

                           www.cloobmusic.com عکس های متن دار عاشقانه و غمگین

 عکس   مجموعه ای از شعر و متن عاشقانه به همراه عکس عاشقانه


 

گفتی از چهره ی ماتم زده ی غم بنویس !!

گفتی از ناله در این نامه فراوان بنویس !!

گفتی و رفتی و جستی و ندانستی تو

که من از روز ازل بسته به زنجیر تو ام …

شبم از غم ، غمم از تو و تو گفتی بنویس !!!

غم از این غم که ندارد ثمری هر سخنی …

و از این غم بسیار

که نخواندست کسی از ورقی  … !!

گفتی از آنچه تو داری بنویس ؛

گفتی از آنچه تو خواهی بنویس ؛

گفتی از آنچه تو دانی بنویس ؛

گفتم از غم بنویسم که چرا

کانچنین موج خموشی به تن آزرده مرا ؟؟!!

گفتم و رفتم و جستم و ندانستی تو ،

غم من آنچه تو می پنداری نیست !!!

نوشته شده در یکشنبه 1390/08/08| ساعت 11:40| توسط حسن صادقي| |


قالب رايگان وبلاگ پيچك دات نت